زیرک

روزنوشت‌های یک مشتاق تکنولوژی، کتاب، دنیای وب و سینما

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «استرس» ثبت شده است

بزرگترین ترس زندگی

ترس در زندگی

 

چند وقت پیش بحثی درگرفت در یکی از گروه‌­های تلگرامی که بزرگترین ترس زندگی شما چیه؟ اغلب وقتی اینجور سوالات پیش میاد جواب آنی دادن بهشون سخته. سوال، یک سوال کلی هست و جواب لحظه­‌ای دادن نه تنها عاقلانه نیس بلکه آسون هم نیست. مثه موقعیت بچه­‌ای میمونه که ازش میپرسن مادرشو دوس داره یا پدرشو؟ برای یه بچه با ذهن و فکری کاملا ابتدایی هم این سوال میتونه خیلی ناراحت­‌کننده و عذاب­‌آور باشه.

درهرصورت با همه این توصیفات در لحظه اول به این فکر کردم که بزرگترین ترس زندگیم چیه؟ قاعدتا از دست دادن نزدیکان میتونست اولین انتخاب باشه. کما اینکه خیلی از دوستان اینجوری پاسخ داده بودن. از دست دادن پدر و مادر یا همسر و فرزند براشون کابوس بزرگی بود که لحظه­‌ای آسایش براشون نمیذاشت. اما مگر از این ترس گریزی هم بود؟ مگر میشد به افراد عمر بی­‌انتها داد که هیچوقت شما رو ترک نکنن؟

ترس به خودیِ خود چیز جالبی نیست. هرچند یه ضرب المثل آلمانی میگه: "ترس، گرگ رو قوی­تر از چیزی که هست نشون میده." ترشح آدرنالین در خون در زمان ترس تا میزان کمی میتونه خیلی هم برای بدن مفید باشه که البته این بیشتر برای ترس­های لحظه­‌ای هست. برای دغدغه­‌های روزمره زندگی که به شکل ترس مزمن و طولانی مدت بروز میکنه بحث کاملا فرق میکنه.

به لحاظ روانی ترس باعث کاهش سرعت عمل و تمرکز میشه. آدم ترسو خیلی وقت­ها کارهایی رو انجام میده که نباید انجام بده و واکنش­های لازم رو که باید نشون بده نشون نمیده. نتیجتا دقیقا همون اتفاقاتی میفته که همیشه از رخ­دادنش میترسیده!

حال اما با ترس در زندگی چه باید کرد؟
بنظرم در اولین وهله باید ترس رو منطقی انتخاب کنیم. از دست دادن نزدیکان یک امر اجتناب ناپذیره، و هیچ راه گریزی نداره. پس ترسیدن از این مسئله کاملا بی­‌معنی و مضحکه! اگر دوست نداریم آدم ضعیفی نشون داده بشیم پس باید ترس­‌ها و دشمنان‌مون رو هم از بین قوی­ترها و عاقلانه­‌ترین­ها انتخاب کنیم.

برای شخص خود من بزرگترین ترس زندگی نرسیدن به موفقیت­ها و هدف­هاست. روزی که با توجه به برنامه‌­ریزی انجام شده قبلی به موفقیتم نرسم مطمئنا یکی از بدترین روزهای زندگیم خواهدبود. پس با توجه به مقدماتی که برای رسیدن به موفقیت از قبل چیدم و هزینه­‌هایی که در این مسیر متحمل شدم، نرسیدن و عدم کامیابی برای من ترس بزرگی در زندگی هست. این موفقیت می­تونه در شغلم باشه، در زندگی خصوصیم باشه و یا حتی در روابط اجتماعیم باشه!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Danyal

بوکسور دهه چهارم!

 

خیلی وقت پیش ­ها شروع کردم به نوشتن اما اغلب پراکنده بود و جایی ثبتش نمیکردم. شاید بخاطر اینکه فکر میکردم در حدی نیست که بخام اِفه روشنفکری بگیرم که من هم نوشتن بلدم. اعتماد به نفس کافی نداشتم. همیشه همینطور بوده. تقریبا تو همه کارها.

 اما تو آستانه دهه چهارم زندگی حس کردم ممکنه هر لحظه بیاد که لحظه آخر باشه. پس باید دست جنبوند که نگن اومد و رفت، مثه گرد و خاکی که روزهای گرم تابستون با باد میاد و میخوره تو صورتت و یه حس مشمئزکننده بهت میده و البته اگه شانس نداشته باشی سرفه­ های وحشتناک بعدش!

 دهه چهارم با مشکلات شروع شد، با رنجوری و ناخوشی، با سختی، با خواستن ها و نرسیدن ها! با عقب موندن از بقیه. دهه چهارم با استرس شروع شده! شاید هم تنها یه حس اشتباه بود. حس اینکه مشکلی هست، سختی ای هست، استرسی هست...هرچی که بود، اما بود! و این بودنش داشت تحمل رو کم می­کرد و صبر رو کمتر!

 در همین دوره شلوغ و پر استرس سعی کردم خودم رو جمع کنم. همه عقل و شعورمو جمع کنم و سعی کنم رو پای خودم وایسم. وجود مشکلات رو قبول کنم و سعی کنم مثه یه بوکسور حرفه­ای خیلی آروم و با طمأنینه سعی کنم حریف رو از پا دربیارم یا حداقل اونقدر خسته­اش کنم که دست از سرم برداره!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
Danyal